![]() |
![]() |
|
|
به نظاره آسمان رفته بودم ؛ گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ، مرغان الماس پر ستارگان زيبا و خاموش ، تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته به بازی افسون کاری شنا می کنند . آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش که تنها لبخند نوازشی است که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ، از راه رسيد و گل های الماس شکفتند و قنديل زيبای پروين - که هر شب ، دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ، آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد . و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:48 توسط نیکی |
|
|
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش هاي مريم را بيان كرده اند . هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند . هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان ، چهره نگاران ، پيكرسازان بشر ، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر كرده اند . اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي هاي همه در طول اين قرن هاي بسيار ، به اندازه اين كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را باز گويند كه : “ مريم ، مادر عيسي است ” . و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم . باز درماندم : خواستم بگويم ، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است . ديدم فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه دختر محمد است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه همسر علي است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه مادر حسين است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه مادر زينب است . باز ديدم كه فاطمه نيست . نه ، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست . فاطمه ، فاطمه است » . دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:26 توسط نیکی |
|
|
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون
هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي
معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در
مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون
چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها
منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم
ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا
ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني
چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته
باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور
برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و
زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و
همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد
كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو
بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس
رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت
درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از
روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه
به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي
شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه
بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم
خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك
چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم
و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من
دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:4 توسط نیکی |
|
اگه احساس كردي گناه يك نفر اونقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون گناه بزرگ نيست اين قلب توئه كه خيلي كوچيكه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:48 توسط نیکی |
|
کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد. ويليام شکسپير |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:32 توسط نیکی |
|
وقتی دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقا نه به آسمان نگاه کني.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:11 توسط نیکی |
|
آینده را بنگر و از گذشته در گذر تا هر آنچه را می خواهی در نهایت بنا نهی بدست آری. جونیوان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:47 توسط نیکی |
|
|
میثاق های عشق.... Promises of love….. برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم. عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی که در خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم، چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت. Tomorrow ill love you more
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:45 توسط نیکی |
|
|
بیش از عشق بر تو عاشقم
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به با واژه ها بیان کنم. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها رابه تو بگویم و یا بنویسم، واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم. آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم. Flying freely in the clear blue sky.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:31 توسط نیکی |
|
|
هزينه عشق واقعي
شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال
آشپزي بود دستهايش را با حولهاي تميز كرد و نوشتهها را صداي بلند
خواند . او با خط بچگانه نوشته بود :
"صورتحساب :
كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
بيرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار
جمع بدهي شما به من : 17 دلار"
همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه
خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه
صورتحساب او اين عباران را نوشت : "بابت سختي 9 ماه بارداري كه
در وجودم رشد كردي،هيچ.بابت تمام شبهايي كه بربالينت نشستم و
برايت دعا كردم،هيچ.بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو
بزرگ شوي،هيچ.بابت غذا،نظافت،تو و اسباب بازيهايت،هيچ.و اگر
تمام اينها را جمع بزني خواهي ديدكه هزينه عشق واقعي من به توهيچ
است."
وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك
شدودرحالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد گفت:"مامان دوستت
دارم". آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:"قبلاٌ به طور
كامل پرداخت شده . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:32 توسط نیکی |
|
|
بهتر است غرورتان را به خاطر کسی دوستش دارید از دوست بدهید تا این که او را به
خاطر غرورتان از دست بدهید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 13:10 توسط نیکی |
|
ما زمان زیادی صرف میکنیم تا کسی را برای دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم . اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف میکردیم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 12:48 توسط نیکی |
|
|
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید . جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد.
دوستی مانند شراب است هرچه کهنه تر بهتر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 12:41 توسط نیکی |
|
|
مشکلات مانند دست انداز های جاده اند. کمی از سرعت تان کم مکنند اما از جاده ی
صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاده روی دست اندازها توقف نکنید. به حرکت تان ادامه دهید! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:30 توسط نیکی |
|
|
۱) قلب تان را از نفرت پاک کنید . ۲) ذهن تان را از نگرانی ها دور کنید. ۳) ساده زندگی کنید. ۴) بیشتر بدهید. ۵) کم تر توقع داشته باشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:17 توسط نیکی |
|
|
سلام دوباره دلم خیلی تنگ شده بود .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:10 توسط نیکی |
|
|
من ...
مي توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نورانيت عشق الهی در آن تجلی کند .
مي توانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستم .
مي توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات زندگيم باشم .
مي توانم آنقدر آنقدر قلبم را سرشار از عشق و محبت کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نباشد .
مي توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم .
مي توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم .
مي توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران .
مي توانم هرگاه نياز به ممد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب او را صدا زنم .
مي توانم به آنچه خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم يعنی جهان آفريده شده .
مي توانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ،برادرم و فرزندم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم .
مي توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم .
مي توانم بدبينی را از خود دور کنم و به خوش بينی به زندگی رو بياورم .
مي توانم خالص ترين و پاک ترين بشوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اين گونه باقی بمانم .
مي توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم .
من میتوانم اگر بخواهم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:2 توسط نیکی |
|
|
سلام
میدونم که خیلی طول کشید شما ببخشید راستش خیلی کار داشتم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 14:11 توسط نیکی |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:29 توسط نیکی |
|
||||||||
|
چندتا دیگه
اینا فرشته های اتاق من
....................................................................................................................................... .......................................................................................................................................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:24 توسط نیکی |
|
|
اینو ببخشید نور افتاد توش البته به دلیل براق کنندش بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:8 توسط نیکی |
|
|
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش مي برم تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد حال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند باد وصال ناله مي لرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 1:51 توسط نیکی |
|
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 0:57 توسط نیکی |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 1:50 توسط نیکی |
|
||||||||
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:10 توسط نیکی |
|
||||||||
|
کوچه ساکت وخلوت بود مثل همیشه درختان سرسبز کوچه از دو طرف دستهای خودرا به هم داده و تونلی سبز درست کرده بودند .خانه قدیمی مثل همیشه مثل هر چهار شنبه درست سر جای خود بود با پله های سنگی که وقتی به طرف بالا می رفت و به در می رسید.مانند برای آن دو که چهارشنبه های شیرین خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار دیگران بگذرانند* صدای قدمهای دو پای عاشق خلوت کوچه را به هم زد. آن دو بودند که دست هم را محکم گرفته بودند.گویی می تر سیدند هر لحظه همدیگر را از دست بدهند.صدای خندهای شاد دوختر دل پسر را می لرزاندونگاههای عاشقان ی پسرقلب دختر را ذوب می کرد* با هم به خانه ی قدیمی رسیدند.از پله های سنگی بالا رفتند و پشت دیوار پناه گرفتندوپسر به دیوار تکیه داد و دوختر به او .مثل همیشه تنها چیزی که بود صحبت از دوست داشتن و ترک نکردن.دختر دست در کیفش کرد.مدادی را بیرون آورد پسر را به آرامی کنار زد و روی همان دیواری که از تماس بدن پسر گرم شده بود چیزی نوشت شعری را که آهنگش او را به یادپسر می انداخت . به نگاه متعصب پسر خندید و گفت: این شعر رو می نویسم که تا هر وقت امدیم اینجا با هم بخونیمش و یادمون باشه که چقدر همدیگرو دوست داریم و چه قولی به هم دادیم. پسر دست دوختر را که مداد دستش بود گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن کردند* در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کردهقفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست دیوار سنگی هم از عشقی که از عمق این کلمات به درونش نفوذ می کرد.گرم شد* ساعت دیدار تمام شد و هر دو دست در دست هم دیوار خانه و کوچه را ترک کردند* منتها این بار با یک یادگاری بر روی دیوار سنگی* روزها و ماه ها گذشت از صدای پای دو عاشق خبری نبود.روزی درختنان کوچه صدای پای خسته ای را شنیدند که گویی قلبی شکسته را همراه داشت . دوختر با گامهای لرزان وارد کوچه شد. چشمان اشک آلودش را پاک کرد. سرش را پایین گرفت و شروع به شمردن کرد۴۳۲۱......... ۱۰ حالا رسیده بود به همان خانی قدیمی که دیوار و پله های سنگیش شاهد عشقشان بودند. عشقی که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود سرش را بلند کرد .اما ....اماخانه را در مقابلش ندید. دیگر خانه یی در کار نبود . دوباره اطرافش را نگاه کرد. کوچه و درختها همان ها بودند اما خانه نه.........اکنون جای آن پله های دوست داشتنی را زباله های ساختمانی گرفته بود و غیر از خاک و سنگ و آجر که جای خانه را اشغال کرده بودند چیزی به نظر نمی رسید* دختر سرش را پایین انداخت اینبار اجازه داد اشکهایش از پشت حصار پلک ها به آزادی بیرون بیایند.پس درست بود. آن خانه دیگر نبود. به یاد چندی پیش افتاد که بد ازمدتها سردی و بد رفتاری پسر از او خواهش کرده بود با هم به همان کوچه بروند. تا شاید پسر با دیدن آن یادگاری عشق و عهد گذشته ی خود را به یاد آورد.اما پسر به او خندیده بود .و گفته بود:دیگر خانه یی در کار نیست همانطور که دیگر در قلبم عشقی به تو نیست* و دختر حالا می دیدکه همه چیز از بین رفته همه چیز* چشمش از لابه لای سنگها و آجرها به قطعه سنگ شکسته یی افتاد که دست خطی آشنا روی آن به چشم می خورد.دست خطی که حالا نیمی از آن باقی مانده بود. دختر نمی دانست که روزی که اولین تبر به دیوار سنگی این خانه خورد. همان روز اولین ریشه های بی عشقی و پیمان شکنی نیز کم کم در قلب پسر روئید و بزرگ شد* دل دختر لرزید و با خودش گفت:این شعر همان عهد من و او بود.خانه که خراب شد .دیوار که فروریخت سنگ که شکست عشق من هم زیر آنها مدفون شدومرد* سنگ شکسته را برداشت و را افتاد* در کار عشق ما همیشه اما بود بی جانی ریشه از ساقه پیدابود آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم دلواپسی های من از صبح فردا بود آن شب که گفتی با تو هستم تا دنیا هست باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود در عمق دریا یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما پایان دنیا نیست مثل زلال آب من باورت کردم مینای یک رنگی در ساغرت کردم سلطان قلب خود تاج سرت کردم در چشم دل پاکان پیغمبرت کردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:25 توسط نیکی |
|
|
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر میکردیم از بهاری به بهاری دیگر آه اکنون دیریست که فرو ریخت در من گویی تیره آواری از ابر گران چون می آمیزم با بوسه ی تو روی لبهایم می پندارم می سپارد جان عطری گذران آنچنان آلودست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه کهچشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی؟ بگذار که فراموش کنم * |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 12:12 توسط نیکی |
|
|
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ " آره " هيزم شكن فرياد زد فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 0:3 توسط نیکی |
|
![]() مرجع : خبرگزاری ايسنا آفتاب:محققان ايتاليايي به تازگي دريافتهاند ؛ رابطه عشقي ميان زوجهاي جوان فقط يک سال ادامه پيدا ميكند. محققان دانشگاه پاويا در ايتاليا در آزمايشات خود در اين زمينه دريافتهاند كه احساسات قوي كه تمام زندگي عشاق جديد را در بر ميگيرد همگي بستگي به مولكولي دارد كه با عنوان فاكتور رشد عصبي (NGF) شناخته شده است. وقتي قلب شما ميتپد، زماني كه دلتان شور ميزند و وقتي احساس شادماني و كمي هم احساس حماقت ميكنيد تمام اينها نشانه عاشق شدن است اما دانشمندان ميگويند كه اين احساس بيشتر از يكسال طول نميكشد. دانشمندان ايتاليايي دريافتهاند كه ميزان مولكول NGF در خون 58 نفر كه اخيرا ديوانهوار عاشق شده بودند بسيار بيشتر از افراد مجرد و يا افرادي است كه مدت زمان زندگي مشترك آنها طولانيتر بوده است. اما پس از گذشت يك سال آزمايش خون همان عشاق نشان داد كه سطح اين مولكول كه به مولكول عشق شهرت دارد در خون آنها نيز كاهش يافته و به اندازه ساير گروهها رسيده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:58 توسط نیکی |
|
|
این زندگی ار آن توست !
برای امری که قصد انجامش را کرده ای... بپاخیز! و با شایستگی آنرا به انجام رسان برای آنکه عاشق آنچه می خواهی باشی بپا خیز! و عاشقی صمیمی باش برای آنکه در جنگل گام برداری و ذره ای از طبیعت باشی بپا خیز!بپاخیز. تا مهار زندگی ات را در دست گیری هیچکس دیگر را یاری آن نیست که این مهم را برای تو به انجام رساند بپا خیز! تا زندگی ات را شادمانه بسازی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:2 توسط نیکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوشحالم از اینکه به وبلاگ من سرزدین. من نیکی هستم متولد شهریور 1364 دانشجوی مدیریت بازرگانی ایمیل niki_235@yahoo.com و آیدی niki_235 اگه امری بود در خدمتم . موفق و پیروز باشید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
.33 |
|
RSS
|