تبليغاتX
رز مشکی
تک وتنها،دلشکسته،عاشق و...
                             *به نام تنها امید ناامیدان*

سلام؟!

بااینکه این اولین وبلگم نیست نمیدونم که چه جوری شروع

 کنم.من این مطالبو بر اساس زندگی خودم نوشتم یا بهتره که

 بگم زنگی نامه خودم نوشتم.

اول از همه خودمو بهتون معرفی میکنم من نسترنم یا بهتره بگم

 یه بدبختی که از همه چیزی که تو این دنیا هست ازدوست و

 رفیق بگیر تا پدر و مادر و فکو فامیل و...بد اوورده.اگه متنو خوندید

 برام نظر بزاریدمیشه کمکم کنیدتا..

زندگی سیاه من از روز۱۷مهرسال(...)شروع شد و ای کاش 

شروع نمی شد خودم که ندیده بودم ولی خیلی ها میگن من

 قبل به دنیا اومدنم نزدیک بود بمیرم هرشب موقع گریه کردنم

 میگم ای کاش همون موقع میمردم.ازبچگیم که چیزی جز دعوای

 پدر و مادرم یادم نمیاد دوران راهنمایی ام را با یه نارفیق که

 اسمش فاطمه بود دوست شدم و ای کاشهیچ وقت اونو ندیده

 بوم .بافروختن گوشواره ام واسه خودم گوشی وسیک کارت

 خریده بوم .از اونجایی که خونه من و فاطمه نزدیک به هم بود

 باهم دیگه مدرسه میرفتیم و می اومدیم از روزی که با فاطمه

 دوست شدم زندگیم دگرگون شداز بیحجابی گرفته تارابطه من با

 پدر و مادرم.وقتی که از سرویس پیاده میشدیم همه از پسر

 گرفته تا دختر به سررو وضع مانگاه میکردن حالا که فکرشو

میکنم میگم آره اون سرو وضعی که ماداشتیم (آرایش کرده مو

 ها ریخته تو صورت و...)منم بودم هم نگاه میکردم خلاصه شده

 بودیم انگشت نمای محله تااینکه یه روزیه پسر بهم زنگ زد

 اولاجوابشو نمیدادم ولی با اسرار فاطمه جوابشو دادم ولی

 دوستی من و اون پسر یه چند ماهی بیشتر نبود.فاطمه هم

 گوشی داشت ازاون جایی که کسی شماره منو نداشت مزاحم

 تلفنی من ازفاطمه کمتربود ولی فاطمه هر روز بایکی حرف

 میزدیه ۲سال شدتااینکه اون بایکی به اسم رضاآشناشده بود

 که واقعا اونو دوست داشت.یه چند ماه شد که یکی به اسم

 عارف بهم زنگ زد و باهم دوست شدیم من و عارف زیاد باهم

 حرف نمیزدیم اگه هم میزدیم بیشتر او قات به هم دیگه فوش

 میدادیم دیگه اخلاق و رفتارش اعصابمو داغون کرده بودواسه

 همین به دختر خالش که مثل خود عارف بود همه چیری گفتم و

 اون فقط گفته بودکه با عارف حرف نزنم.یه روز عارف بهم گفت

 میخوای شمارتو بدم به پسر عموم مجیدمن اولش گفتم نه بعد

 گفتم بده اشکالی ناره خواستم امتحانش کنم که شمارمو میده

 یانمیده ولی اون شمارمو بهش نداد از همون روز بود که ازش

 خوشم اومد و بهش عادت کرده بودم یه چند بار از گوشی عارف

 با مجید حرف زدم یه شب همین جوری با شماره خودم به مجید

 زنگ زدم بعد عارف به مجید گفته که اون شماره منه یه چند

 روزی با مجید حرف زدم که مجید شمارمو به دوستاش داد از اون

 جایی که رضا فاطمه رو واقعا دوس داشت شماره منو هم

 داشت من و رضا مث برادر و خواهربودیم من شماره عارف و

 مجید دادم به رضا٬رضاهم هرچی از دهنش در میومد بهشون

 گفت.و مزاحم های گوشیم چند برابر شده بود دیگه از هرچی

 پسر بود متنفر شدم وبعد سیم کارتو سوزوندم یه چند بار با

 گوشی مادرم باعارف حرف زدم تااینکه یه شب عارف بهم گفت

 که قصد ازدواجی باهم دیگه حرف بزنیم من قبول نکردم و بهش

 گفتم من یکی دیگه رو دوس دارم از اون لحظه ای که من اون

 حرفو بهش زدم اخلاقش خیلی تغییر کرد و بد اخلاق شده بود تا

 اینکه یه روز هرچی از دهنم در اومدبهش گفتم وگفتم که دیگه

 بهم زنگ نزنه ولی اون یه چند باری بهم زنگ زد من به رضا

 گفتم ورضا زنگ زد به پدر عارف و به پدرش گفت پدر عارف هم

 گوشی عارفو ازش گرفت.عارف دوباره گوشیشو از پدرش گرفته

 بود و باز بهم زنگ میزد تاینکه یه روز خودم به پدر عارف زنگ زدم

 و سیر تا پیاز قضیه رو به پدرش گفتم و از اون روز به بعد دیگه

 عارف بهم زنگ نزد شبو روز آهنگ غمگین گوش میدادم ویا

 میرفتم خونه فاطمه اینا از اونجایی که پدر و مادرمن درمورد

 فاطمه و رفتارش میدونستن نمیذاشتن که من برم خونه فاطمه

 اینا ولی از وقتی که اونا این حر فو زدن رفتن من به خونه فاطمه

 اینا چند برابر شد ...

 

ادامه دارد...

از اون روزی که باعارف همه چی رو تموم

 کردم رضارو مث برادم دوسش داشتم حتی

 داداش صداش میکردم گه گاهی هم رضاو

 فاطمه باهم قهر میکردن ومن اونارو آشتی

 میدادم تااینکه رضا و فاطمه سر یه

 موضوعی باهم دعواکردند هرچی سعی

 میکردم آشتیشون بدم هیشکدوم قبول

 نمیکردن ازاون روز رضاواسه همیشه

 بافاطمه قهر رضا یه روز بهم گفت من مث

 خواهرشم و برادر از دوست«فاطمه»بهتره

 وبعد پرسید که فاطمه چه جور آدمیه منم

 چون رضارو برادرم میدونستم بهش گفتم

 فاطمه بدرد تو نمیخوره من به رضاگفتم حالا

 که رابطه ی تو بافاطمه تموم شد بهتره که

 من وتو بهم دیگه زنگ نزنیم اون گفت

 خواهر برادری ربطی به فاطمه نداره منم

 قبول.بعداز دو هفته رضا هرچی که در مورد

 زنگیش بود بهم گفت از فاطمه گرفته تا

 دوست دخترای قبلیش.شب بعد بهم گفت

 که منو خیلی دوست داره منم چون

 منظورشو فهمیدم بهش گفتم مگه میشه

 برادر خواهر خودشو دوست نداشته باشه

 وقتی این حرفو بهش زدم دیگه حرفی نزد

 فرداشب دوباره زنگ زد وگفت که منو برای

 قصد ازدواج دوسم داره اولش قبول نکردم

 ولی بعد از روی خریت قبول کردم ولی به

 

 شرط اینکه جزء من باکسی حرف نزنه اونم

 قبول کرد حتی قسم هم خورددوستی من

 و رضا از اواخر شهریور ۸۹شروع شداوایل

 همدیگرو خیلی دوست داشتیم تااین حد

 که وقتی حرفامون با تلفن تموم میشد تا

 دوست دارم و شب بخیر نمیگفتیم تلفنو

 قطع نمیکردیم .رضا به مادرش در موردمن

 گفته بود از شانس بد من یه روز عمم میره

 خونه خاله رضا از قرار مادر رضا هم اون جا

 بود مادر رضا در مورد من و رضا به عمم

 گفت عمم هم رفت به زن عموم گفت دختر

 عموم که در مورد من

 و رضا میدونست این قضیه رو بهم

 

 گفت ....

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:56  توسط نسترن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
سرنوشت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM