تبليغاتX
رز مشکی
سپيده

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

 

در هم دويده سايه و روشن.

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

 

خطي ز نور روي سياهي است:

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.

 

ديوار سايه ها شده ويران.

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:29  توسط نیکی | 
چندتا دیگه

اینا  فرشته های  اتاق من 

 

.......................................................................................................................................

.......................................................................................................................................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:24  توسط نیکی | 
سلام  چند تا دیگه گذاشتم

اینو ببخشید نور افتاد توش  البته به دلیل  براق کنندش بود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 2:8  توسط نیکی | 
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 1:51  توسط نیکی | 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 0:57  توسط نیکی | 
رو به غروب

ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.

 

سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.

 

جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.

 

تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در اين تنگ غروب.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 1:50  توسط نیکی | 
در قير شب

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 17:10  توسط نیکی | 

کوچه ساکت وخلوت بود مثل همیشه درختان سرسبز کوچه از دو طرف دستهای خودرا به هم داده و تونلی سبز درست کرده بودند .خانه قدیمی مثل همیشه مثل هر چهار شنبه درست سر جای خود بود با پله های سنگی که وقتی به طرف بالا می رفت و به در می رسید.مانند برای آن دو که چهارشنبه های شیرین خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار دیگران بگذرانند*

صدای قدمهای دو پای عاشق خلوت کوچه را به هم زد. آن دو بودند که دست هم را محکم گرفته بودند.گویی می تر سیدند هر لحظه همدیگر را از دست بدهند.صدای خندهای شاد دوختر دل پسر را می لرزاندونگاههای عاشقان ی پسرقلب دختر را ذوب می کرد*

با هم به خانه ی قدیمی رسیدند.از پله های سنگی بالا رفتند و پشت دیوار پناه گرفتندوپسر به دیوار تکیه داد و دوختر به او .مثل همیشه تنها چیزی که بود صحبت از دوست داشتن و ترک نکردن.دختر دست در کیفش کرد.مدادی را بیرون آورد پسر را  به آرامی کنار زد و روی همان دیواری که از تماس بدن پسر گرم شده بود چیزی نوشت شعری را که آهنگش او را به یادپسر می انداخت .  به نگاه متعصب پسر خندید و گفت: این شعر رو می نویسم که تا هر وقت امدیم اینجا با هم بخونیمش و یادمون باشه که چقدر همدیگرو دوست داریم و چه قولی به هم دادیم. پسر دست دوختر را که مداد دستش بود گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن کردند*

            در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست 

          خو کردهقفس را میل رها شدن نیست 

         من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

         باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

         عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

         این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

دیوار سنگی هم از عشقی که از عمق این کلمات به درونش نفوذ می کرد.گرم شد*

ساعت دیدار تمام شد و هر دو دست در دست هم دیوار خانه و کوچه را ترک کردند*

منتها این بار با یک یادگاری بر روی دیوار سنگی*

روزها و ماه ها گذشت از صدای پای دو عاشق خبری نبود.روزی درختنان کوچه صدای پای خسته ای را شنیدند که گویی قلبی شکسته را همراه داشت . دوختر با گامهای لرزان وارد کوچه شد. چشمان اشک آلودش را پاک کرد. سرش را پایین گرفت و شروع به شمردن کرد۴۳۲۱......... ۱۰ حالا رسیده بود به همان خانی قدیمی که دیوار و پله های سنگیش شاهد عشقشان بودند. عشقی که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود سرش را بلند کرد .اما ....اماخانه را در مقابلش ندید. دیگر خانه یی در کار نبود . دوباره اطرافش را نگاه کرد. کوچه و درختها همان ها بودند اما خانه نه.........اکنون جای آن پله های دوست داشتنی را زباله های ساختمانی گرفته بود و غیر از خاک و سنگ و آجر که جای خانه را اشغال کرده بودند چیزی به نظر نمی رسید*

دختر سرش را پایین انداخت اینبار اجازه داد اشکهایش از پشت حصار پلک ها به آزادی بیرون بیایند.پس درست بود. آن خانه دیگر نبود. به یاد چندی پیش افتاد که بد ازمدتها سردی و بد رفتاری پسر از او خواهش کرده بود با هم به همان کوچه بروند. تا شاید پسر با دیدن آن یادگاری عشق و عهد گذشته ی خود را به یاد آورد.اما پسر به او خندیده بود .و گفته بود:دیگر خانه یی در کار نیست همانطور که دیگر در قلبم عشقی به تو نیست*

و دختر حالا می دیدکه همه چیز از بین رفته همه چیز*

چشمش از لابه لای سنگها و آجرها به قطعه سنگ شکسته یی افتاد که دست خطی  آشنا روی آن به چشم می خورد.دست خطی که حالا نیمی از آن باقی مانده بود. دختر نمی دانست که روزی که اولین تبر به دیوار سنگی این خانه خورد. همان روز اولین ریشه های بی عشقی و پیمان شکنی نیز کم کم در قلب پسر روئید و بزرگ شد*

دل دختر لرزید و با خودش گفت:این شعر همان عهد من و او  بود.خانه که خراب شد .دیوار که فروریخت سنگ که شکست عشق من هم زیر آنها مدفون شدومرد*

سنگ شکسته را برداشت و را افتاد*

در کار عشق ما همیشه اما بود    

بی جانی ریشه از ساقه پیدابود

آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا دنیا هست

 باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

در عمق دریا یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل پاکان پیغمبرت کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:25  توسط نیکی | 
تا به کی باید  رفت          از دیاری به دیاری دیگر          نتوانم  نتوانم  جستن

هر زمان عشقی یاری دیگر          کاش ما آن دو پرستو بودیم         

که  همه  عمر سفر  میکردیم          از بهاری به بهاری دیگر          آه اکنون دیریست

که  فرو ریخت در من  گویی          تیره آواری از ابر گران          چون می آمیزم با بوسه ی تو

روی لبهایم می پندارم          می سپارد جان عطری  گذران          آنچنان آلودست

عشق غمناکم  با  بیم  زوال          که همه زندگیم  می لرزد          چون ترا می نگرم

مثل اینست که از  پنجره ای          تک درختم را  سرشار  از برگ

در تب زرد خزان می نگرم          مثل اینست که تصویری  را         

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم         

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار       که فراموش کنم             تو چه  هستی   جز یک لحظه   یک لحظه کهچشمان مرا

می گشاید در برهوت آگاهی؟

بگذار

که فراموش کنم *

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 12:12  توسط نیکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
خوشحالم از اینکه به وبلاگ من سرزدین.
من نیکی هستم متولد شهریور 1364 دانشجوی مدیریت بازرگانی
ایمیل niki_235@yahoo.com
و آیدی niki_235 اگه امری بود در
خدمتم . موفق و پیروز باشید.

نوشته های پیشین
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
.33
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM