![]() |
![]() |
|
|
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش هاي مريم را بيان كرده اند . هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند . هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان ، چهره نگاران ، پيكرسازان بشر ، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي هاي اعجازگر كرده اند . اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي هاي همه در طول اين قرن هاي بسيار ، به اندازه اين كلمه نتوانسته اند عظمت هاي مريم را باز گويند كه : “ مريم ، مادر عيسي است ” . و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم . باز درماندم : خواستم بگويم ، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است . ديدم فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه دختر محمد است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه همسر علي است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه مادر حسين است . ديدم كه فاطمه نيست . خواستم بگويم ، كه فاطمه مادر زينب است . باز ديدم كه فاطمه نيست . نه ، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست . فاطمه ، فاطمه است » . دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:26 توسط نیکی |
|
|
مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون
هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي
معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت يك روز اومده بود دم در
مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون
چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها
منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم
ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا
ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني
چرا نميميري ؟اون هيچ جوابي نداد....
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته
باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور
برم ،اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و
زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و
همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد
كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو
بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد :اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس
رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت
درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از
روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه
به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي
شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه
بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم
خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك
چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم
و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من
دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:4 توسط نیکی |
|
اگه احساس كردي گناه يك نفر اونقدر بزرگه كه قابل بخشش نيست بدون كه اون گناه بزرگ نيست اين قلب توئه كه خيلي كوچيكه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:48 توسط نیکی |
|
کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد. ويليام شکسپير |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:32 توسط نیکی |
|
وقتی دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقا نه به آسمان نگاه کني.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:11 توسط نیکی |
|
آینده را بنگر و از گذشته در گذر تا هر آنچه را می خواهی در نهایت بنا نهی بدست آری. جونیوان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:47 توسط نیکی |
|
|
میثاق های عشق.... Promises of love….. برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم. عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی که در خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم، چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت. Tomorrow ill love you more
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:45 توسط نیکی |
|
|
بیش از عشق بر تو عاشقم
نا ممکن است که احساس خود را نسبت به با واژه ها بیان کنم. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تا کنون داشته ام با این همه هنگامی که می خواهم اینها رابه تو بگویم و یا بنویسم، واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند. گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم، می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم. آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کنم. Flying freely in the clear blue sky.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:31 توسط نیکی |
|
|
هزينه عشق واقعي
شبي پسر كوچكمان يك برگ كاغذ به مادرش داد . همسرم كه در حال
آشپزي بود دستهايش را با حولهاي تميز كرد و نوشتهها را صداي بلند
خواند . او با خط بچگانه نوشته بود :
"صورتحساب :
كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
بيرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار
جمع بدهي شما به من : 17 دلار"
همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهي كرد ، چند لحظه
خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه
صورتحساب او اين عباران را نوشت : "بابت سختي 9 ماه بارداري كه
در وجودم رشد كردي،هيچ.بابت تمام شبهايي كه بربالينت نشستم و
برايت دعا كردم،هيچ.بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو
بزرگ شوي،هيچ.بابت غذا،نظافت،تو و اسباب بازيهايت،هيچ.و اگر
تمام اينها را جمع بزني خواهي ديدكه هزينه عشق واقعي من به توهيچ
است."
وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك
شدودرحالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد گفت:"مامان دوستت
دارم". آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:"قبلاٌ به طور
كامل پرداخت شده . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:32 توسط نیکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
خوشحالم از اینکه به وبلاگ من سرزدین. من نیکی هستم متولد شهریور 1364 دانشجوی مدیریت بازرگانی ایمیل niki_235@yahoo.com و آیدی niki_235 اگه امری بود در خدمتم . موفق و پیروز باشید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
.33 |
|
RSS
|