تبليغاتX
رز مشکی - عشق........................

کوچه ساکت وخلوت بود مثل همیشه درختان سرسبز کوچه از دو طرف دستهای خودرا به هم داده و تونلی سبز درست کرده بودند .خانه قدیمی مثل همیشه مثل هر چهار شنبه درست سر جای خود بود با پله های سنگی که وقتی به طرف بالا می رفت و به در می رسید.مانند برای آن دو که چهارشنبه های شیرین خود را دور از چشم و نگاه شماتت بار دیگران بگذرانند*

صدای قدمهای دو پای عاشق خلوت کوچه را به هم زد. آن دو بودند که دست هم را محکم گرفته بودند.گویی می تر سیدند هر لحظه همدیگر را از دست بدهند.صدای خندهای شاد دوختر دل پسر را می لرزاندونگاههای عاشقان ی پسرقلب دختر را ذوب می کرد*

با هم به خانه ی قدیمی رسیدند.از پله های سنگی بالا رفتند و پشت دیوار پناه گرفتندوپسر به دیوار تکیه داد و دوختر به او .مثل همیشه تنها چیزی که بود صحبت از دوست داشتن و ترک نکردن.دختر دست در کیفش کرد.مدادی را بیرون آورد پسر را  به آرامی کنار زد و روی همان دیواری که از تماس بدن پسر گرم شده بود چیزی نوشت شعری را که آهنگش او را به یادپسر می انداخت .  به نگاه متعصب پسر خندید و گفت: این شعر رو می نویسم که تا هر وقت امدیم اینجا با هم بخونیمش و یادمون باشه که چقدر همدیگرو دوست داریم و چه قولی به هم دادیم. پسر دست دوختر را که مداد دستش بود گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن کردند*

            در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست 

          خو کردهقفس را میل رها شدن نیست 

         من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

         باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

         عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

         این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

دیوار سنگی هم از عشقی که از عمق این کلمات به درونش نفوذ می کرد.گرم شد*

ساعت دیدار تمام شد و هر دو دست در دست هم دیوار خانه و کوچه را ترک کردند*

منتها این بار با یک یادگاری بر روی دیوار سنگی*

روزها و ماه ها گذشت از صدای پای دو عاشق خبری نبود.روزی درختنان کوچه صدای پای خسته ای را شنیدند که گویی قلبی شکسته را همراه داشت . دوختر با گامهای لرزان وارد کوچه شد. چشمان اشک آلودش را پاک کرد. سرش را پایین گرفت و شروع به شمردن کرد۴۳۲۱......... ۱۰ حالا رسیده بود به همان خانی قدیمی که دیوار و پله های سنگیش شاهد عشقشان بودند. عشقی که حالا دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود سرش را بلند کرد .اما ....اماخانه را در مقابلش ندید. دیگر خانه یی در کار نبود . دوباره اطرافش را نگاه کرد. کوچه و درختها همان ها بودند اما خانه نه.........اکنون جای آن پله های دوست داشتنی را زباله های ساختمانی گرفته بود و غیر از خاک و سنگ و آجر که جای خانه را اشغال کرده بودند چیزی به نظر نمی رسید*

دختر سرش را پایین انداخت اینبار اجازه داد اشکهایش از پشت حصار پلک ها به آزادی بیرون بیایند.پس درست بود. آن خانه دیگر نبود. به یاد چندی پیش افتاد که بد ازمدتها سردی و بد رفتاری پسر از او خواهش کرده بود با هم به همان کوچه بروند. تا شاید پسر با دیدن آن یادگاری عشق و عهد گذشته ی خود را به یاد آورد.اما پسر به او خندیده بود .و گفته بود:دیگر خانه یی در کار نیست همانطور که دیگر در قلبم عشقی به تو نیست*

و دختر حالا می دیدکه همه چیز از بین رفته همه چیز*

چشمش از لابه لای سنگها و آجرها به قطعه سنگ شکسته یی افتاد که دست خطی  آشنا روی آن به چشم می خورد.دست خطی که حالا نیمی از آن باقی مانده بود. دختر نمی دانست که روزی که اولین تبر به دیوار سنگی این خانه خورد. همان روز اولین ریشه های بی عشقی و پیمان شکنی نیز کم کم در قلب پسر روئید و بزرگ شد*

دل دختر لرزید و با خودش گفت:این شعر همان عهد من و او  بود.خانه که خراب شد .دیوار که فروریخت سنگ که شکست عشق من هم زیر آنها مدفون شدومرد*

سنگ شکسته را برداشت و را افتاد*

در کار عشق ما همیشه اما بود    

بی جانی ریشه از ساقه پیدابود

آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا دنیا هست

 باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود

در عمق دریا یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما پایان دنیا نیست

مثل زلال آب من باورت کردم

مینای یک رنگی در ساغرت کردم

سلطان قلب خود تاج سرت کردم

در چشم دل پاکان پیغمبرت کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 0:25  توسط نیکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
خوشحالم از اینکه به وبلاگ من سرزدین.
من نیکی هستم متولد شهریور 1364 دانشجوی مدیریت بازرگانی
ایمیل niki_235@yahoo.com
و آیدی niki_235 اگه امری بود در
خدمتم . موفق و پیروز باشید.

نوشته های پیشین
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
آرشیو موضوعی
.33
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM